تبليغاتX
در محرم ترین ساعات ماه
از بلاگفا کوچ کردم به این آدرس

http://darsaat.blogspot.com/

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:32 توسط نینا |

نمی دانم چه می خواهم بنویسم ولی باید بنویسم امروز...

سختر از سخت

دورتر از دور

دیر زمانیست که دیگر دیر دور می شوم

خود در نزدیک ترین نقطه جا مانده ام در گوشه از آسفالت های داغ سوزاندن هر آن چه

شاید چرت و پرت ترین چرندیات چانه ام را نوازش

کم آورده ام باز هم ده دقیقه تا آشوب بیشتر نمانده است له می شوی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:51 توسط نینا |

کنون رزم سهراب و رستم شنو               دگرها شنیدستی این هم شنو

وای سهرابم تا به این ساعت می دانی چند هزار ثانیه است که از مرگ تو می گذرد،مدهوش و دیوانه نمی دانم چه می گویم

وقتی که تو را به میدان نبرد می بردند مگر چشمان تهمینه را نمی دیدی،می دانی که خود را برای باز گشتت آماده ، کاووس شاه فرمان سنگینی را شاید صادر کرده بود نمی دانم .در آن روز کذایی سیمرغ ارمغانی را برایم آورده بود.بیا ببین تهمینه اکنون از آن کارزار باز می گردم ارمغانی بس گرانبها برایت از سهرابت .

وای بر من

سهرابم را چه شده

سهرابت

آه ای ایزدان بشتابید تاب این بار را ندارم .چه آورده ایی

 عرق شرم رستم را .آن زمان که او را از زمین به سمت زمان بلند کرد و به ضمیرش افکند ،سهراب گفت اگر چون هاله ایی در هوا و چون مگسی پران شوی یا اگر خود را در خس و خاشاک های سمنگان بیفکنی پدرم تو را می یابد و انتقامم را از تو خواهد گرفت.آن زمان که یک چشم رستم خون و چشم دیگرش در پیچی عمیق معلق ماند.منتظر شاید نوشدارویی بیابد چون می دانست که دیگر برای همه چیز دیر شده است.سهراب دیده بر هم گذاشت و نوشدارو زهری  شده بود و در دل رستم فرو می رفت.

آه ای سیمرغ عرق شرمش را برای چه می خواهم.من سهرابم را می خواهم.آسمان در چشم تهمینه سبز شده بود و درختان از حالتی به حالتی دیگر و مویه اش

غریو آمد از شهر توران زمین

که سهراب شد کشته بر دشت کین

به مادر خبر شد که سهراب گرد

بتیغ پدر خسته گشت و بمرد

خروشید و جوشیدو جامه درید

بزاری بر ان کودک نا رسید

چرا آن نشانی که مادرت داد

ندادی بر و بر نکردیش یاد

بروز به شب مویه کرد و گریست

پس از مرگ سهراب سالی بزیست

سرانجام هم در غم او بمرد

روانش بشد سوی سهراب گرد

چنین است رسم سرای کهن

سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

یکی داستانست پرآب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:49 توسط نینا |

ساعت اتاقم دو ساعت به جلو

اما خود از پس پشت پیشش

عقربه

کف انگشتانم لیلی لیلی حوضک را می خواند

و ...

می دانی در سه نیمه شب جمعه

چه افتاد بر من

می خواستم دوباره متولد شوم اما

این بار نه از مادر.

بیدار ماندم تا در بیداری خوابت را ببینم اما..

پلک بسته ایی

دندانم از این همه درد ،درد دارد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 18:19 توسط نینا |

امروز هم برای او گذشت مثل خیلی از روزهایی که نیامده در ساعت سه بعد از ظهر.................

بعد از ساعت پنج به کجا رفت تمام آبادی را غم گرفته بود باز آسمان آبادی آن بویی را نداشت که او می خواست،همه چیز در هم فرو رفته و هیچ چیز سر جای خود نبود ،ضجه ایی از دور می آمد آن وقت ساعتی به سه مانده بود باز فکر کرده بود غرقیی دیگر امده ولی این بار تمام کپر ها را خون گرفته بود تا آن روز فکر می کرد رنگ خون رنگ آسمان آبادیست ولی در همان ساعت

برایش از دست فروشی چه خریده بود یادش نمی امد. ها هنوز هم دستی روی پل عاشقان گذر می کرد یک آن چیزی را که باید دیده بود درست در وسط محفل آنها جان سالم بدر برده بود چه می گوید.

فضا قرمز قرمز ،سیاه بود.

نقش لبخندی بر دیوار حک شده بود از لبهایش شراب می ریخت بر روی سیاهی حالا قرمز قرمز صورتی صورتی بود.

طبقه بالا همیشه یک طبقه بالای آبادی به او آرامش می داد در آن دست پر از چیز های کشف نشده شاید پر از لب های وا نشده یا چشمهایی که از روی پاها سر خورده و به پشت آسمان دیگر رفته بود آنجا دیگر خدایی نداشت تاجی گذاشته بود و پادشاهی می کرد چه فایده او را در آسمان دیگر جا گذاشته بود.

من باید تکلیفم را با کودک روی دیوار ،با کلاغ همسایه،با سردی دیوار با میزی که به تنهایی در کپر ریاست خاندان غریق را می کرد آن کنم..........

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 21:44 توسط نینا |

دیشب هی

تو گفتی و من خندیدم

نمیدانی

جمعم جمع جانم جان

خلط تو می شوم تا

آنجا که

لوستر 

می خواهد نیم رخت را بگیرد قرض

به او با دستهایم نگاه می کنم

گیرم که فهمیده

میخواهم همین جا دانس بروم

بشکن می زنی تا بشکنم..

پوستت خبر از چه می دهد

دارم هی ،هی می شوم

دورش نشسته بودم

بابی ،بابی جان اورا بگیر

دارد می رسد در دستهایم

بزرگ می شود بر آنجا

فیگور می گیرم او هم

لبهایم گریه مي كند یا تو را

نمی دانم خودم را کجا

پشتش پنهان می شوم

یهو دستش  برشانه ام 

آه سایه اش مرا به ..

فقط دان

خیلی گذشت

بر صورتی پیراهنت نفسهایم.

 

دارم در هزار سالگیم در جا می زنم.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 12:10 توسط نینا |

گیج می زند دلم

هوای مرداب  دارد  

غرق شده ام

شنیده ایی چیزی بالا آمده

آن، این مغز صورتی من

عمیق می شود

پایت هوای گریه می کند

می کشد تو را در خان چیش درار

چه می بویی

چه بگویم به هر چه

چرا؟

در حاشیه می میری

سنگینی سوتی که کشید

دستت را جر داد

من تیل می بارد

غرق خاک می شوی

صیاره را با چه می نویسی

طلسم حاج حمید را برای

عصای روز چهار شنبه

بترکد چشم هر آن کس که نتواند دید

می بینی چه شد

از کِل چوبی بیش وصل نیستی .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:35 توسط نینا |

حال در حالی قرار داشت که توانش نه به حرف زدن و نه هیچ چیز دیگری بود همه آنها را درد می کشید تحمل فاجعه از توانش خارج و دیگر جایی برای تفکری دوباره صفر.سه قطره خون فقط در جلوی چشمانش دیگر نه ستاری نه تاری .آری مانند او دفتر و قلم را بعد از سالی به او داده اند و نمی داند چه که ننویسد .کافه خونش را ریخته گارسون قناری را صدا می زند و صدای مرغ حقی از دور قار قار می کند ُسیاهی تا چه اندازه تا کجای آبادی را گرفته، قد گز آبادی از درد تا تل عاشقون رسیده است همه چیز از همان ...دارد تهی می شود از ...

فکر می کنی رمانی که تو در آن بازی می کنی نقش چه را به تو می دهند ها؟ فهمیده است سالها که منطقش را شاید با راه باریکی که از نی درون لیوان عبور می کند تا به جایی از ته ها ،ماهتهتش برسد خنک می شوی.دیوانه ایی

چانه اش تیر می کشد دستانش وای این همه آرامش را از کدام گوری آورده ایی چه قدر مزخرف است مرگی که تو دنبالش در ته لیوان می گشتی،شاملو بر بالای سرت و فروغی که چهره اش زار می زند از او پرسیدی؟

خبر چه مرگ مرده ایی را به تو میدهند می خواهی هفت کفن پوش را چه کنی ها ؟غسل

برق آبادی رفته است وای هر چه زایر احمد وبوبونی و هر که تو فکرش نکنی بر لب خشکی آب می ریزند ،بارانی آمده شاید او را گلی کرده اند حلوا می خواهی ،قوطی که با آن مرگ را بازی می کنند با کاغذ هایش چنان بخورد در جایی که خودت بدانی که من چه می گویم .

وای می دانی حال به دنبال...

سیاه پوش را میبینی که چقدر آرام از کنار سنگها می گذرد چه خیال کرده ایی برایش بندری می زنند تا او هم ...

شر سایه اش کنده نمی شود جسدش را روی خاکهایی می مالد که حس هوا را به روحش ...بیرون

همه چیز را برد پیش لنگری که تا زیر خاکها گل کرده است

اگر درب دهانت را سیمانی کنی موشی کور هذیان می گوید یا شاید دیواری به موشی گوش می دهد که یک گوشه از گوشش نیست، دارد ارداف مرغ سلیمان را برای کدام ملکه سبا می برد .صخر انگشتر را برده  و تو حتی شانس سلیمان را نداری یا هدهدی که برایت غش کند.

دیگر قسمت خاکی تو را خدایت نمی خواهد سنگ بیاورید....

می خواهدچنان بنویسد که خودش در کیفی که در آغوش دارد بمیرد ،دیگر برای چه بس است می دانم که تو هم چیزی را نمی دانی مگر ده انگشت  گواهی.

باید کجای آبادی بمیری حتمن در مستراح کل عبدلله

چشمهایش بر روی پاهایش سیخ نمی شود،تیغ می خورد نگاهی که اودر آن باشد...

خیلی دلش به حالی که دارد ننگ می شود

کافه را می خواهد و خونی که از نی لیوان به چشمهایش رسیده بود...

تو بگو به کجایش بر خورده بود...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:28 توسط نینا |

دوش هزار بار از شانه ی تو افتادم وباز برخواستم .نمی دانم چه توانی دارد دوش هایت یا ....

دودی همه جا را گرفته و زیباتر از همیشه صدای فریادی می آید، خسته می شوی خود را رها می کنی به روی آن که نمی دانی کیست ،شاید فاجعه ایی باشد،سکوتی سبک ،مغزت سنگین می شود و دیگر هیچ

آوای خنده اش می آید اما شکست، مایه ی آرامشی که فکر می کردی زمانی برای اوست.در این فوران شن هایی که دستت را خراش می دهد دیگر فرو می روی به آسانی.می خواهی باش

همه چیز رنگ تکرار می گیرد

ایستاده می خوابی و ایستاده می میری و میبینی که نشسته حیرانی

می گیرد نفست در جایی در عمق  اقیانوسی سرد،صدایی که اگر خفه شود

اقلیما را به یاد می آوری

درد است که نمی گذارد آرام نباشی باید هر طور شده او را

کلمه در زیر گلویت تلخ می شود

می خواهی بمیری

رنگ می پاشد بر روی آن که سرشک می ریزد

هر روز تم دریا را رنگ می زنی

حال مرگ هم می داند که دنباله ی داد تو در گوشش عزرائیل را می زاید .


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 14:48 توسط نینا |

نمی دونم چی بنویسم اینقدر اوضاع همه جا آشفته است که جز خشم هیچ چیز برام باقی نمونده،حالت تهوع از این وضعیت. دیروز تو میدون چنان به جان مردم افتاده بودن که وحشتناک بود یه پیرزنه به پاش سنگ خورده بود جیغ می زد یکی از اون محل دورش کنه،دادشم اینقدر تو کمرش باتوم خورده بود که کمرش خم شده بود نمی دونم بعضی ها فقط از روی تقلید نا آگاهانه تو این مسیر قدم می زنن مثل زمان جنگ که همه مست شهادت شدن و رفتند،راه می رفتیم می گفتن تند راه برید نایستید مثل سگ از مردم  می ترسیدن، بسیجی ها سوار یابوهاشون داد می زدن بریم فلان جا،دلم می خواست همشون رو سر به نیست کنم آخه مگه بسیج جزئی از مردم نیست چرا؟یکی نیست جواب ما رو بده،همه از جون خودشون گذشتن نمی دونم آخرش چی می شه ولی اصلن دوست ندارم این همه آدم بی گناه کشته بشه از این صحنه ها متنفرم ،از خون وخونریزی.

وقتی همه پلهای پشت سر خراب بشه و وقتی همه به سیم آخر بزنن اوضاع این میشه همه ی اخبار ها پر از تشنج و اضطراب هست.

حالا این می شه که میگم من در سرزمینم هزار سال است که هزار ساله ام .

رفتم بیمارستان لباس های پر از خون بود که بیرون ریخته بود،همه ی گاردی ها بیشتر از ۱۶ تا ۱۸ سال نداشتن .روز جمعه که رفتم برای رای دادن پسر یکی از دوستامون که ۱۵ سالشه کنار در حسینیه بود لباس بسیج تنش و یه اسلحه سنگین دستش ، گفتم سیا بلدی با هاش کار کنی گفت:نه.گفتم اگر بگن حالا شورش شده باید برید بزنید و بکشید می ری گفت :آره پسری که تا دو روز پیش تنها دقدقش فقط شکمش بود .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:12 توسط نینا |